عید مردماست دیب گله داره
در باور داشت های کهن دیو به آبادی و آبادانی حمله میکند. زیباترین بانوی جهان را می دزدد.دیو باروری و برکت را با خود به یغما می برد.
خشکسالی چیره می گردد. قهرمان به جنگ دیو می رود و دیو را می کشد و دختر را به عقد خود در می آورد. با ازدواج مقدس قهرمان و بانو در نخستین روز سال باران، بهار و برکت بار دیگر باز می گردد. زمین را سراسر سبزی و شادی می گیرد. زایش و افزایش و آسایش مردمان را ایمن می کند.
این داستان تئاتری بود که بچه های دانشکده ی هنرهای زیبا تو محوطه ی دانشکده برگزار کردند.
چند روز پیش برای جمع آوری یه سری اطلاعات برای پایان نامه با مینا ،رویا و الهام رفته بودیم تهران. تو کتابخونه ی دانشکده ی هنرهای زیبا بودیم که بایه صحنه ی جالب برخورد کردیم و اونم نمایش بر و بچه های تئاتر بود.
با یه ترفند خیلی جالب دانشجوهای دانشکده های مختلف رو تو محوطه جمع کردند و یه نمایشی با حال و هوای خاص برگزار کردند.

(اینم عمو فیروز یا همون دیو قصه)

مبارزه ی عمو نوروز (قهرمان قصه) با عمو فیروز (دیو)

پیروزی خیر بر شر ، خوبی بر بدی ، آبادانی بر خشکسالی و ..
نجات زیباترین بانوی جهان از چنگال دیو قصه

سفر کوتاه ولی به یاد موندنیمون به تهران خیلی چیزا برامون به یادگار گذاشت و یکی از اونها مستحکم تر شدن دوستی هامون بود.
با الهام و مینا یکی دو شبی رو خونه ی خواهرم بودیم و یکی از اون شبا رو هم خونه ی مامان رویا بودی. کلی همه رو به دردسر انداختیم و البته به لطف خدا همه چی خوب بود.
۴ شنبه صبح رفتیم دانشگاه بهشتی و از اونجایی که یکی از اساتید گفته بودند از طبیعت اون منطقه بهره ی فراوان ببریم با بچه ها یه سر هم رفتیم درکه یه جای فوق العاده زیبا و آروم.
موقع برگشت هم اون سه تا رفتند همدان و من قم.
.
.
.
۸۸هم با تمام هشت هاش گذشت!!
امسال روزای آخر سال پر مشغله ای بود تا ۲۶ اسفند که در محیط کاملاً علمی دانشگاه تشریف داشتیم!!(با رویا تا آخرین لحظات دانشگاه بودیم طوری که دیگه نگهبانای دانشگاه بهمون گفتند :کی می خواین دست از سر دانشگاه بردارید؟!؟)

۲۷ اسفند با بابا و مامان گرامی رفتیم قم و بالاخره بعد از ۹ ماه تونستم برای اولین بار سر خاک عموم برم عمویی که یکی از بهترین های زندگیم بود، مردی که به جرات می تونم بگم نمونه ی یه مرد شریف و مهربون بود و البته یه معمار تمام عیار. لحظه ی اول که منزل آخرتش رو دیدم برای چند لحظه خشکم زد تازه اون موقع بود که باورم شد دیگه هیچوقت نمی تونم ببینمش.وقتی زن عموم گفت امسال کی عیدی ها رو لای قرآن میزاره؟ دیگه نتونستم جلوی داغ شدن چشمام رو بگیرم و ...
و اما بعد از اون لحظات سنگین و ... شب خوبی رو گذروندیم با مهری، مهسا، علیرضا و شهناز رفتیم بیرون انقدر بچه ها به قمی های طفلک!! تیکه انداختند که دیگه آخراش نزدیک بود از چند نفری ... نوش جان کنیم که علیرضا با سرعت ۱۶۰ کیلومتری ما رو از مخمصه ی قمی ها نجات داد و ...

و اما پذیرایی عید که امسال مثل اینکه ترافیکش نسبت به سالای قبل کمتر بود.اینم از مزیت های خانواده هایی که یه جورایی بزرگ فامیل حساب میشنه که از همون لحظات اول تحویل سال تا خود ۱۳ بدر باید پذیرای مهمونای گرام باشند.حالا کل مهمونا یه طرف و زلزله های ۱۰ ریشتری مون یه طرف!!
