![]() |
![]() |
|
| نگاه تو مهم است نه آنچه که بدان می نگری. |
|
زمان مثل همیشه به سرعت میگذره و من موندم بین اینهمه پروژه چیکار کنم منجمله پروژه ی : سازه های بتنی، تحلیل شهری ،طراحی صنعتی،تاریخ معماری معاصر،تنظیم شرایط محیطی،طراحی معماری و حتی تفسیر نهج البلاغه،اندیشه اسلامی که البته دو ، سه تاش کامل شده و چندتای دیگه مونده که امیدوارم هر چه زودتر بتونیم جمع و جورش کنم و یه نفس بکشم. از درس و دانشگاه که بگذریم میرسیم به زندگی که این روزا مفهومش برام از دست رفته. هفته پیش اتفاقی با دوستای خوابگاهی همسفر شدیم تا بریم روستای ""دینگله کهریز"" فرشته هم همراهم بود ، به اتفاق شقایق،مهسا،فرشته و زهرا صبح زود عازم شدیم زیاد از همدان دور نبود خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم رسیدیم.
سفر کوتاه جالبی بود اول صبحی همه سرحال بودند ،اولین روستایی بود که میدیدم همه در پی این هستند که بهمون کمک کنند تا کارامون بهتر پیش بره منجمله لیدرمون علی کوچولو که از اول تا آخر همراهمون بود شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی واقعا عالی بود علی با کاراش حسابی بچه ها رو از کار اصلیمون غافل میکرد و این بین ما مونده بودیم با فیگورهای مختلفی مه علی برامون میگرفت تا بیشتر مشغولش بشیم .
جالب اینجا بود که میگفت اسمم محمد حسین و ما هم که به سادگی گول یه پسر بچه ی ۷ ساله رو خوردیم.
تازه آخراش فهمیدیم اسمش علی بوده و ماها رو سر کار میذاشته.
تازه یکی از همسایه هاشون میگفت اون به خیلی های دیگه هم گفته اسمم قلی. صبح زود در کنار تموم مردم مهمون نواز دینگله کهریز یه دختر عصبی رو دیدم که حدس زدم به خاطر اینکه صبح زود از خواب بیدارش کرده بودند ناراحت بود.
بین صحبت های یه خانم فهمیدیم که تو این روستا قلعه ای وجود داره که الان با تقسیم کردنش به ۵ تا خونه مسکونی اونجا را قابل سکونت کردند. این خانمه که بالاخره نفهمیدیم اسمش چی بود پرستار یکی از ساکنین اون خونه ها بود .(البته فک کنم خودش بیشتر نیاز به پرستاری داشت!!)
وقتی داشتیم کارامون رو جمع و جور میکردیم که برگردیم یه مش حسن گیرمون آورد و حسابی گیر داد که باید بیاید بریم خونه تا من وسایل قدیمی کشاورزیمو بهتون نشون بدم، حالا هی ما میگفتیم ما کاره ای نیستیم ولی ایشون میگفت عکسشو بگیرید و ببرید بزارین تو موزه. منم که با زبون مادریم باهاش حرف میزدم بیشتر مصمم میشد که بریم خونش خلاصه ما رفتیم و به سخنرانی طویلشون گوش دادیم و کلی به علم های ..... اضافه کردیم.این بین فرشته ی طفلک که اصلا عادت به پیاده روی نداشت حسابی خسته شد و منم که شرمنده اش شدم مثلاً اومده بود همدان که یه کم بگرده منم که چه جور باهاش همکاری یردم .سه شنبه از ۸ صبح تا ۸ شب دانشگاه نگهش داشتم و اونم که حسابی با دوستان گرم گرفته بود دیگه بیخیال این شده بود که خواهری هم داره.
اینم یه عکس از ورودی زیبای خونه مش حسن.
این روزا خستگی مفرط حسابی کلافه ام کرده ،خستگی های زیاد و کارهای بی سامانم رو اخلاقم هم تاثیر گذاشته و فکر کنم چند نفر حسابی از دستم ناراحت اند که امیدوارم درکم کنند و منو ببخشند. راستی از شنبه تقریباً به طور مستقیم وارد کار اجرایی شدم و همکاریم رو با آقایون مهندس بنیاد مسکن شروع کردم و امیدوارم بتونم کارامو خوب پیش ببرم هر چند که بابام راضی نبود و میگفت بهتره بچسبی به درست ولی بازم خوشبختانه کسی نتونست از پسم بر بیاد و ... به قول معروف میخوام با دوتا دست ... هندونه بگیرم دستم.خدا کنه همشون سالم به مقصد برسند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
خیلی دلم میخواست یه غزل از حافظ رو اینجا بزارم ولی به دلایلی نشد که بشه. برای درس طراحی بچه ها باید یه سری عکس از حیوانات ببرم تا علاوه بر فیگورهای انسانی کمی هم با فیگورهای حیوانی مشغول بشند، میخواستم علاوه بر چیزهایی که تو کتاباشون میبینند چندتا عکس هم از حیوونهای جالب ببینند تا هم یه ایده ی جالب باشه و هم یه مقدار از فشار کاری که بهشون وارد میشه کم بشه ، و شاید با دیدن اونا کلاس جذابیت بیشتری داشته باشه (اینم یه جورشه دیگه)، برای همین یه هفته ای مشغول پیدا کردن سوژه های جالب حیوانی بودم که چندتاشون یک کمی جالب شدن(البته برای خودم چون خواهرم با دیدن هر کدومشون کلی جیغ کشیده که تو این کار صبا هم باهاش همکار شده بود ) مثل لاک پشتی که حمید گیر اورده بود و خیلی هم ناز بود لاک پشته باعث شده بود برای یکی دو روز عصرا خونمون بشه پاتوق بر و بچه های همسایه که حسابی سرگرمشون کرده بود.
و اما موشی که از انباری خونه سر در آورده بود و تونستم بگیرمش (البته بدلیل اینکه دارو خورده بود توانایی فرار کردن نداشت)
و قورباغه ای که دیشب کنار دیوار باغچه تونستم برای لحظه ای باهاش باشم و ....
و همه ی اینا تنها بهانه ای شد برای اینکه یک جورایی خودمو از زیر بار کارهای محوله فراری بدم.
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... چه تلخ است قصه عادت... راستی دوستای خوبم تازگی ها یه وبلاگ زدند واسه خودشون و دارن خاطرات دانشگاهی و البته خوابگاهی رو به یادگار میزارند. تو یه جاهایی هم من همکارشونم تو دلنوشته هاشون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
در گیری های این مدتم اینقدر زیاد شده که دیگه به کوچکترین کارهام هم نمی رسم و روزهای هفته ام به سرعت باد سپری میشند و تا به خودم بیام خیلی زود دیر میشه.
روزهای اول کاریمو با خستگی زیاد پشت سر گذاشتم ، تازه می فهمم تدریس چقدر سخت تر از تحصیله ، یاد دادن الفبای معماری به کسایی که تقریباً اکثریت با یه دید پر از ابهام سر کلاس ها حاضر شدند یه کم سخته .
از همون ساعت اول با تمام اعتراضات بچه ها شروع به درس دادن کردم ، روز قبلش همش پیش خودم فکر میکردم تو برخورد اول چی بگم که بتونم در ادامه کارم همزمان هم با بچه ها دوست باشم و هم بتونم خوب از پس این نسل شلوغ و ... بر بیام .که خوشبختانه به مشکلی بر نخوردم. (((و البته از یه نظر خیلی عالی شده و اینا همش باعث شده شب قبل از هر روز کاری یه مطالعه ی دقیق داشته باشم و کتابایی رو بخونم که تا حالا فکر میکردم دیگه برام قابل استفاده نیستد و همه ی اینا به نوعی کمکی حساب میشن برای کنکور ارشدم.))) مثل اینکه با پیشرفت تکنولوژی دیگه نمیشه آزادانه زندگی کرد، روز دوم کلاس طراحی داشتم آخرای ساعت دیدم دیگه بچه ها کشش ندارند، چند دقیقه استراحت دادم با شروع صحبت های بین بچه ها فهمیدم تمام دیروز رو مشغول بدست آوردن بیوگرافی من و خلاصه تمام زندگی منو خانواده ام بودند یه چیزایی میگفتند که آدم.... تو دفتر مدرسه با چند نفر چهره ی آشنا برخورد کردم مثل مدیر دبیرستان خودم و چند تا از دبیرهای دروس عمومی که حالا شدند همکارم و از اینکه اونا رو دوباره بعد از چند سال میدیدم کلی خوشحال بودم. دبیر ادبیات پیش دانشگاهیم تو همون برخورد اول کلی باهام صحبت کرد میگفت "خوشحالم میبینم دانش آموزام تحصیلاتشون رو ادامه دادند و البته از یه طرف هم باید ناراحت باشم چون این نشون میده دیگه دارم پیر میشم" و حالا وقتی خودم سر کلاس های دانشگاه حاضر میشم میفهمم اساتیدمون چی میکشند و وقتی خودم اینور میز میشینم احساس میکنم دیگه دارم دوران جونیمو به اتمام میرسونم ، و چقدر افسوس که ایکاش بهتر استفاده میکردم.
این روزا روزای کار شده از وقتی محیط مدرسه رو ترک میکنم و وارد دانشگاه میشم دوستان محترم تمامی درسایی رو که من نمی تونم برم سر کلاساشون برام تشریح میکنند و البته هر کدوم به شیوه ی خودشون و من امیدوارم بین اینهمه مدرس بتونم از حرف یکیشون حداقل سر در بیارم. و با تموم این گرفتاریها با چند تا از استادهای دانشگاه بو علی هم حرف زدیم و بالاخره تونستیم با پافشاری ، اصرار و البته تلاش دسته جمعی اساتید رو قانع کنیم که سر کلاس های اسکیس بچه های بوعلی حاضر بشیم (به همراه جمیع دوستان) تو این بین و با اینهمه درد سر رفتیم حوزه هنر همدان که کلاس طراحی ، خوشنویسی و عکاسی ثبت نام کنیم که با کلی هنرمند برخوردیم که الحق و الانصاف هر کدوم کلی راهنماییمون کردند و ...
امیدوارم با اینهمه مشغله از پس همشون به خوبی بربیام و به قول معروف از اینجا رونده و از اونجا مونده نشم.
5شنبه هفته پیش جشن ازدواج دختر عموم بود که به خاطر درگیریهای دانشگاه خیلی دیر به مراسم رسیدم و این همراه بود با اعتراضات دختر عمو و زن عمو و ... این حلقه گل حنا بندونه که مهری با همکاری نصفه نیمه ی من (اونم چه همکاری ای ) تزئینش کرد.
و جشن شکوفه که همراه بود با ورود نوه های گرامی به کلاس اول . یادم میاد روز اولی که من رفتم مدرسه داداشم منو برد و حالا بعد از ۱۸ سال من دخترش رو (صبا) راهی مدرسه کردم و بازی روزگار همچنان ادامه دارد....
مثل اینکه از همون روز اول تکنولوژی بچه های ۷ ساله رو هم درگیر خودش کرده بود!!!
ای حضور مقدس خاموش در خاموشی به سوی تو می آیم سکوت طریق ستایش و نیایش من است و تو صدای سکوت را میشنوی و پاسخ میدهی : خاموش ، خاموش ، خاموش و آنگاه ، آرامش ، آرامش ، آرامش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ندبه های دلتنگی ، زندگی و در کنارش معماری
و معلمی که تازه وارد این حیطه شدم. زهرا خسروبیگی دانشجوی کارشناسی معماری . |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
|
RSS
|