![]() |
![]() |
|
| نگاه تو مهم است نه آنچه که بدان می نگری. |
|
خیلی دلم میخواست یه غزل از حافظ رو اینجا بزارم ولی به دلایلی نشد که بشه. برای درس طراحی بچه ها باید یه سری عکس از حیوانات ببرم تا علاوه بر فیگورهای انسانی کمی هم با فیگورهای حیوانی مشغول بشند، میخواستم علاوه بر چیزهایی که تو کتاباشون میبینند چندتا عکس هم از حیوونهای جالب ببینند تا هم یه ایده ی جالب باشه و هم یه مقدار از فشار کاری که بهشون وارد میشه کم بشه ، و شاید با دیدن اونا کلاس جذابیت بیشتری داشته باشه (اینم یه جورشه دیگه)، برای همین یه هفته ای مشغول پیدا کردن سوژه های جالب حیوانی بودم که چندتاشون یک کمی جالب شدن(البته برای خودم چون خواهرم با دیدن هر کدومشون کلی جیغ کشیده که تو این کار صبا هم باهاش همکار شده بود ) مثل لاک پشتی که حمید گیر اورده بود و خیلی هم ناز بود لاک پشته باعث شده بود برای یکی دو روز عصرا خونمون بشه پاتوق بر و بچه های همسایه که حسابی سرگرمشون کرده بود.
و اما موشی که از انباری خونه سر در آورده بود و تونستم بگیرمش (البته بدلیل اینکه دارو خورده بود توانایی فرار کردن نداشت)
و قورباغه ای که دیشب کنار دیوار باغچه تونستم برای لحظه ای باهاش باشم و ....
و همه ی اینا تنها بهانه ای شد برای اینکه یک جورایی خودمو از زیر بار کارهای محوله فراری بدم.
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... چه تلخ است قصه عادت... راستی دوستای خوبم تازگی ها یه وبلاگ زدند واسه خودشون و دارن خاطرات دانشگاهی و البته خوابگاهی رو به یادگار میزارند. تو یه جاهایی هم من همکارشونم تو دلنوشته هاشون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
در گیری های این مدتم اینقدر زیاد شده که دیگه به کوچکترین کارهام هم نمی رسم و روزهای هفته ام به سرعت باد سپری میشند و تا به خودم بیام خیلی زود دیر میشه.
روزهای اول کاریمو با خستگی زیاد پشت سر گذاشتم ، تازه می فهمم تدریس چقدر سخت تر از تحصیله ، یاد دادن الفبای معماری به کسایی که تقریباً اکثریت با یه دید پر از ابهام سر کلاس ها حاضر شدند یه کم سخته .
از همون ساعت اول با تمام اعتراضات بچه ها شروع به درس دادن کردم ، روز قبلش همش پیش خودم فکر میکردم تو برخورد اول چی بگم که بتونم در ادامه کارم همزمان هم با بچه ها دوست باشم و هم بتونم خوب از پس این نسل شلوغ و ... بر بیام .که خوشبختانه به مشکلی بر نخوردم. (((و البته از یه نظر خیلی عالی شده و اینا همش باعث شده شب قبل از هر روز کاری یه مطالعه ی دقیق داشته باشم و کتابایی رو بخونم که تا حالا فکر میکردم دیگه برام قابل استفاده نیستد و همه ی اینا به نوعی کمکی حساب میشن برای کنکور ارشدم.))) مثل اینکه با پیشرفت تکنولوژی دیگه نمیشه آزادانه زندگی کرد، روز دوم کلاس طراحی داشتم آخرای ساعت دیدم دیگه بچه ها کشش ندارند، چند دقیقه استراحت دادم با شروع صحبت های بین بچه ها فهمیدم تمام دیروز رو مشغول بدست آوردن بیوگرافی من و خلاصه تمام زندگی منو خانواده ام بودند یه چیزایی میگفتند که آدم.... تو دفتر مدرسه با چند نفر چهره ی آشنا برخورد کردم مثل مدیر دبیرستان خودم و چند تا از دبیرهای دروس عمومی که حالا شدند همکارم و از اینکه اونا رو دوباره بعد از چند سال میدیدم کلی خوشحال بودم. دبیر ادبیات پیش دانشگاهیم تو همون برخورد اول کلی باهام صحبت کرد میگفت "خوشحالم میبینم دانش آموزام تحصیلاتشون رو ادامه دادند و البته از یه طرف هم باید ناراحت باشم چون این نشون میده دیگه دارم پیر میشم" و حالا وقتی خودم سر کلاس های دانشگاه حاضر میشم میفهمم اساتیدمون چی میکشند و وقتی خودم اینور میز میشینم احساس میکنم دیگه دارم دوران جونیمو به اتمام میرسونم ، و چقدر افسوس که ایکاش بهتر استفاده میکردم.
این روزا روزای کار شده از وقتی محیط مدرسه رو ترک میکنم و وارد دانشگاه میشم دوستان محترم تمامی درسایی رو که من نمی تونم برم سر کلاساشون برام تشریح میکنند و البته هر کدوم به شیوه ی خودشون و من امیدوارم بین اینهمه مدرس بتونم از حرف یکیشون حداقل سر در بیارم. و با تموم این گرفتاریها با چند تا از استادهای دانشگاه بو علی هم حرف زدیم و بالاخره تونستیم با پافشاری ، اصرار و البته تلاش دسته جمعی اساتید رو قانع کنیم که سر کلاس های اسکیس بچه های بوعلی حاضر بشیم (به همراه جمیع دوستان) تو این بین و با اینهمه درد سر رفتیم حوزه هنر همدان که کلاس طراحی ، خوشنویسی و عکاسی ثبت نام کنیم که با کلی هنرمند برخوردیم که الحق و الانصاف هر کدوم کلی راهنماییمون کردند و ...
امیدوارم با اینهمه مشغله از پس همشون به خوبی بربیام و به قول معروف از اینجا رونده و از اونجا مونده نشم.
5شنبه هفته پیش جشن ازدواج دختر عموم بود که به خاطر درگیریهای دانشگاه خیلی دیر به مراسم رسیدم و این همراه بود با اعتراضات دختر عمو و زن عمو و ... این حلقه گل حنا بندونه که مهری با همکاری نصفه نیمه ی من (اونم چه همکاری ای ) تزئینش کرد.
و جشن شکوفه که همراه بود با ورود نوه های گرامی به کلاس اول . یادم میاد روز اولی که من رفتم مدرسه داداشم منو برد و حالا بعد از ۱۸ سال من دخترش رو (صبا) راهی مدرسه کردم و بازی روزگار همچنان ادامه دارد....
مثل اینکه از همون روز اول تکنولوژی بچه های ۷ ساله رو هم درگیر خودش کرده بود!!!
ای حضور مقدس خاموش در خاموشی به سوی تو می آیم سکوت طریق ستایش و نیایش من است و تو صدای سکوت را میشنوی و پاسخ میدهی : خاموش ، خاموش ، خاموش و آنگاه ، آرامش ، آرامش ، آرامش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
چند روز پیش تو هنرستانی که قراره از مهر مشغول به کار بشم بودم یه گپ نیم ساعتی با مدیر و البته یه صحبت دوستانه با معاونش داشتم درباره ی معماری ازم توضیح میخواستند تا بتونند دانش آموزان ثبت نام کرده رو بیشتر با این رشته آشنا کنند. منم تا اونجایی که از اساتیدم یاد گرفته بودم درباره ی مزیت ها ش گفتم و البته در کنارش از شب بیداری های بچه های معماری و مخارج نسبتاً سنگین این رشته براشون سخنرانی کوتاهی کردم و برنامه ی هفتگی رو که اونا تنظیم کرده بودند رو یه تغییرات کوچولو دادم و باید بگم خانم مدیر خیلی باهام کنار اومدند و کمال همکاری رو مبذول داشتند. از اونجایی که بین اغلب مردم این تفکر رایج شده که معمولاً بچه های شیطون و بازیگوش ( به قول ... فراری از درس) به هنرستان ها هجوم میبرند ، اطرافیان (که شامل جمیع معلمین فامیل میشند) بهم دلداری میدن و میگن خدا کنه کسایی گیرت بیفتند که علاقه داشته باشند و کم کاری نکنند. بخصوص خواهرم که خودش با چندین سال سابقه تدریس چند بار بهم گوشزد کرده که به مدیر بگم از بچه های با معدل بالا ثبت نام کنند. و من موندم بین اینهمه سفارش و نصیحت و .... زندگی در کنار افرادی که اکثراً خودشون به تدریس مشغولند یه جورایی جالبه از هر کدومشون که درباره جلسه های اول کاریشون میپرسم جوابهای متنوعی میشنوم یکی میگه :"جلسه اول جلسه ی مهمی باید جدی باشی تا بتونی تا آخرش دوام بیاری" ، یکی دیگه میگه : "باید مهربون باشی تا بچه ها ازت زده نشند " ، یکی دیگه میگه : "دبیرهای رشته های فنی باید خوشرو و پر جذبه باشند" و ....
راستی با توجه به انتخاب واحد ترم جدید و برنامه ی هفتگی هنرستان 3 روز اول هفته هنرستانم و 3 روز آخر هفته دانشگاه امیدوارم اساتید محترم و محترمه باهام کنار بیان و بتونم از پس هر دو بر بیام هر چند که برای این کارم تو خونه هم موافق و مخالف داشتم ولی بالاخره تونستم با یک کم سماجت و به قول الهام ""سیاسی بازی"" از پس همه بر بیام.
غروب چند روز پیش با بابام رفتم باغ بین اونهمه درخت سبز و زنده یه درخت خشک دیدم که در کنار تمام زیبایی باغ بود و آدم رو یاد شروع باییز مینداخت.
ای اهورا ! چگونه باید باشد نیایش فروتنانه دلدادگان تو؟ چگونه است سر آغاز بهترین زندگی و آن کس که براستی در پی آن کوشاست، چه پاداشی می یابد؟ اوستا . گاهان . یسنه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ندبه های دلتنگی ، زندگی و در کنارش معماری
و معلمی که تازه وارد این حیطه شدم. زهرا خسروبیگی دانشجوی کارشناسی معماری . |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
تیر ماهی ها رها فاطمه همکار فرياد سكوت مهری زينب عربي آرمان شہميري گلبرگ عالیجناب نویسنده مجید امدادی علیرضا محمودی فاطمه صالحی پور جزیره ی تنهایی خانم ورزش ودخترش خاطرات خوابگاه آرام(دوستان) |
|
RSS
|